X
تبلیغات
دلنوشته های بارانی...

بغض باران و درد ودل های آسمانی
قالب وبلاگ
لینک دوستان
امکانات وب

دلنوشته های بارانی

آیه قرآن تصادفی دانشنامه عاشورا

قـرار گـاه گمنـامـی





كد ماوس


استخاره آنلاین با قرآن کریم


.............................................................

افسران - من به قلاب تو محتاجترم..


حواست هست؟؟؟

 من در این بحر عمیق مدتیست دست از شنا کشیده ام...

نه که دستم به شنا نمیرود، نه!!!

زخم قلاب جا باز کرده و من هراسان از رهایی شده ام...

تو حواست نیست! من شکارت شده ام!


تو حواست نیست ولی...

کل کامم را زخم اگر چاک دهد، من نه آنم که دهان باز کنم

من به قلاب تو محتاجترم تا خود آب! ...بکشم در قایق...


شعر خوش مضمونیست:

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد،

در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد..!

..............................................................................

گویند مرا به رسم رفاقت دعا کنید ...

اما شما مرا به قصد شهادت دعا کنید...

..................................................................


برچسب‌ها: نماز اول وقت, امام زمان غریب و دلشکسته, امام هدایت دلم ب دستت, دعایم کنید ب قصد شهادت مرا
[ جمعه هجدهم مرداد 1392 ] [ 2:21 ] [ باران ]

دوست داشتنت بزرگترین نعمت دنیاست...

 مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند

حتی این روزها گاهی پرواز میکنم...!!!

 من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 1:37 ] [ باران ]
[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 13:5 ] [ باران ]
خیال میکردم شاید امسال دیگه لیاقت حضور تو جبهه های عشق روندارم...

اما شهدا خیلی بهم لطف داشتن...

و منم راهی شدم...

غروب امسالم رو در شلمچه تجربه کردم...

عالمی داشت غیر قابل وصف...

خدا قسمت کسانی بکنه ک دلشان پر میکشه اما نمیتونن برن...

خدا قسمت کسانی بکنه ک حس رفتن ندارن اما وقتی با توفیق اجباری میرن ودلشونو اونجا میزارن ومیان...

خدا قسمت همه بکنه ک عالم دیگری داره...

عیدتون مبارک دوستان...

التماس دعا

[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 11:55 ] [ باران ]

کاروان راهیان نور ب مناطق رسیدند....

این خبر را که می‌شنوی، اندکی درنگ کن!

به یاد آن گامی باش که وقتی کاروان شما در منطقه متوقف می‌شود بر زمین می‌گذاری‌اش؛ آن اولین گام. بیندیش که بر کدامین خاک قدم می‌گذاری؟ نکند اینجا وادی مقدسی باشد و...

امان از لحظه  غفلت...

به رنگ خاک خیره شو!

گویی استخوان بدن انسان را پودر کرده و بر آن پاشیده‌اند و

راستی مگر نشنیده‌ای که بمب ها و خمپاره‌ها و تانکها و آرپی‌جی‌های سپاه خصم با بدن رزمندگان

سپاه اسلام چه کرده است؟ اگر با چشم دل بنگری، شاید ذراتی از چشمان محمد ابراهیم همت را نیز

بیابی. می‌گویند: او نیز بی‌سر، راهی محضر حضرت حق شد... یا حسین شهید!


کمی بیشتر خیره شو!

آیا رنگ خاک را ...؟ شک نکن! درست دیده‌ای. سرخ است؛ همچون خون. مگر نشنیده‌ای که پیکر صدها شهید و جانباز، در این مناطق بر زمین افتاده‌اند؟ ‌راستی آن خون ها کجاست؟

 سرنوشت اولین قطره‌ا‌ش مشخص است:

همه گناهان شهید را پاک ساخته و او را شایسته نشستن بر بال ملائک می‌کند

 و راهی ملکوت اعلی و دار قرب الهی.
اینجا وادی عشق است.

 کمی به اطراف بنگر! آیا هنوز اثری از آن قبرها که رزمندگان خدا برای راز و نیاز

شبانه‌شان و اتصالشان به حضرت حق کنده ‌بودند، می‌بینی و زمین را نمناک؟

به‌راستی آن اشکها بر کدامین خاک ریخته شده‌اند؟



ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 11:48 ] [ باران ]

כرכ وכل علی(ع) با پرورכگار خوכ..  

 چه شبے ست امشب خدایا ! این بنده تو هیچگاه اینقدر بے تاب نبوכه است !
 این כل وכست و پا هیچگاه اینقدر نلرزیده است..این اشک اینقدر مدام نباریده است..چه کند علے با اینهمه تنهایی!
 
 خداوندا ! כلم به فاطمه خوش بوכ !مے گفتم:گلے از گلستاלּ כر این گلخانه یاכگار هست اما اکنوלּ چه بگویم؟اینهمه تنهایے را کجا ببرم؟اینهمه اندوه را با که قسمت کنم؟
 
 گاهے احساس میکرכم که فاطمه اصلا " כل " ندارכ وقتے مے دیدم به هیچ چیز כل نمے بندد،باهیچ تعلقے زمین گیر نمے شوכ..هیچ جاذبه اے او را مشغول نمے کند!
 

 فاطمه یکه وتنها כر مقابل یک"حکومت" ایستاכ

وכلش از جا تکاלּ نخورכ! ومن مأمور به "سکوت" بوכم وحرفهاے כل مرا هم او مے زכ... !

1383396610822173large.jpg


خداوندا..فاطمه غریب بود..غریب!

 

 وقتے به خانه مے آمدم انگار پا به כریاے محبت او مے گذاشتم،

انگار כر چشمه صفا شستشو مے کرכم:خستگے کجا مے توانست با دیدלּ فاطمه خوכے نشاלּ دهد؟!

 فاطمه در این دنیا براے مـלּ حقیقت کوثر بود؛باوجود او تشنگی،گرسنگی،سختی،جراحت،کسالت وخستگے به راستے معنا نداشت!
 
 اکنوלּ با رفتن او مלּ خستگے هاے گذشته را هم بر دوش خودم احساس میکنم...
 
 خسته ام خدوندا...خسته..بدوלּ فاطمه تواלּ زندگے ندارم..

.

Click for larger version

با توام “در” با تو ،

 تا “دیوار”ها هم بشنوند


عشق یاسین است این یاسی که پرپر می کنی... …............................................................................................

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 13:30 ] [ باران ]
دکتر الهی قمشه ای :

♥•٠·

همه عمرتان را صرف این بدنی که قرار است سرآخر غذای کِرمها شود نکنید؛

صرف یک چیزی بکنید که فرشتگان می خواهند بردارند و ببرند...

................................................................................

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 20:48 ] [ باران ]
دلم پر میکشد ومن نالایق حسرت...

کلی حرف ودلتنگی داشتم...اما کلمات یاریم نکردند...

من هم ب جمله ای ویک عکس اکتفا کردم...

عجیب دلتنگم...عجیب

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 23:40 ] [ باران ]

بسم رب الشهدا

سفر به نقطه تلاقی آسمان و زمین:

این سرزمین نور محل تلاقی زمین و آسمان و معراج شهیدانی است که از اوج انسانیت تا ملکوت اعلای الهی پر کشیدند(مقام معظم رهبری)

بخوانید فاتحه ای برایمان که ما مرده ایم و شما زنده اید،مرده ایم از غفلت و به فراموشی سپرده ایم حق را...

می روم،می روم تا شاید پیدا کنم گمشدگانم را ،آنهایی که هنوزم که هنوز است ذکر لب همه است که: کجایید ای شهیدان خدایی، بلا جویان دشت کربلایی، کجایید ای سبکبالان عاشق، پرنده تر ز مرغان هوایی

می روم تا شاید گردی از خاک پاک آن پرستو ها را بر آلودگی های روح زخم خورده ام بنشانم

می روم تا شاید با دعای آن عزیزان این زنگار از دلم زدوده شود تا شاید بتوانم برای لحظه ای ،حتی لحظه ای صاف و شفاف باشم

می روم تا شاید قطره اشکی جاری شود تا حتی به اندازه ذره ای این پرده سیاهی از چشم هایم برداشته شود تا بتوانم ببینم چیزهایی را که باید ببیننم

می روم تا شاید جواب سلام های واجبم را بگیرم

می روم تا شاید این بغض های سنگین در گلویم شکسته شود

می روم...

و چه خوش است رفتنی که آنجا ماندگار شوی

...........................................................................................

http://s5.picofile.com/file/8115517692/s_IdYXgql1H_H0_iuoDJKA.jpg

فــکــه ..

حــق میدهــم به آنــها که" تــو را قتلــــگاه "میخوانند ..

حــق دارنــد ..

چه کـــم داری از کربـــلا .. ؟

رمـــل .. آفتاب سوزان .. عطــــش .. شــــهادت ..

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 22:38 ] [ باران ]
      شـآیـسـتـهـ ی زیـآرَتـَتان کـهـ...نـهـ...

         نیـسـتـَم...ایـלּ روزهـآ  بَـرآے [ حـآل خـوבَم ] گـریـهـ مـﮯکُـنَـم...

    

     

     

     

    

هیــچ عکـاس عاقـلــی جـــز مــن...

 
دل بــ ه ایـن عکــس هـا نمی بندد...

..............................................................................

دلم با کلمات ب هم زده...

چرا ک نمیتواند حال این دل زار را بیان کنند...

التماس دعا دوستان

[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 21:7 ] [ باران ]

روزگار غریبی است ، روزگار هیاهوی سکوت در حنجره ی دل ! زمان پرواز قناری خاطره از لانه ی احساس ، روزگار غریبی ست ،

 وقتی دلت در تهاجم ثانیه هاست ، وقتی قدم ات می شتابد تا از سایه ی روزگار عقب نماند ، وقتی شبهاینبودنت با اشک و ستاره به سپیده سلام می کند ، وقتی آینه ی زمان دیگر چهره ی هم روزگارانت را نمی شناسد ، 

وقتی که زمین جای پای تو را کم دارد  و  خانه عطر نفس هایت را ... 

وقتی که همه جا صحبت از توست و تو نیستی حتی در لا به لای خطوط کلام هم رزمانی که از تو سخن می گویند ،  وقتی که تنها اسم تو در ورد زبان است و تو از گنیجینه ی لغات و لوح دل دوستانت پاک شده ای ،

 وقتی که یادت این روزها به یغما رفته است ... دلم می گیرد ، مثل آسمان ابری آخرین فصل سال که دلش می خواهد آنقدر ببارد که تمام سیاهی ها را سپید پوش کند ،

وقتی تو نیستی  آسمان هم درست مثل آسمان دل من و مادر گرفته است ، وقتی تو نیستی انگار رود زندگی از جریان ایستاده است ، و من این روزها فقط دلخوشم به یاد خاطراتی که ندیده ام و تنها و تنها شنیده ام ، 

 دلم خوش است به چند عکس زرد و قدیمی که در آلبوم قدیمی مادر جاخوش کرده است ، همان عکس هائی که تو همیشه به چشمان خیس اشکم لبخند می زنی ، همان عکس هائی که هر شب میهمان خلوت مادر می شود ، خلوت او و باران و ستاره های گریه های فرو خفته اش ،

 همان اشک هایی که تنها در مقابل چشمان تو جاری می شود ...

 بابا ، غربت تو تنهائی مادر است که برای دل من حجم سبز تو را  هم به دوش می کشد غربت تو غربت  دل من است که در نبودت روزها را رج می زنم  تا به فردا برسم ،

 همان فردائی که مرا به سوی تو نزدیک و نزدیک تر می کند ،

  این روزها غمگینم نه تنها برای نبودنت برای پرواز نامت از خاطر برخی از  آنانی که تو به خاطرشان از خون ات گذشتی و ما را با روزگار تنها گذاشتی ،

 وقتی که اشک میهمان خلوت نگاهم می شود تنها به عطر سجاده ی عزیز ات دل خوش می کنم و چشم می بندم به روی تمام آنانی که تو را از یاد برده اند ، تو و آرمان پاک ات را ... 

 برای غربتت اشک ... نه ! فقط سکوت می کنم !

...............................................

سخته....

خیلی سخته بی بابا شدن...

چقد دلم تنگه برا ی سفر ب جنوب کشور...

درست همونجایی ک باباهای زیادی از دختراشون جدا شدن...

التماس دعا

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 0:12 ] [ باران ]

"دنیا همه اش غرور است ,

خودنمایی است...

,ریاست....

دنیا همه اش شرک است.... آن هم این دنیای اعمال ما....

وقتی همه چیز حتی محبت ها و عداوت ها برای خدا شد,

وقتی که غم ها و شادی ها برای خدا شد,

وقتی که سکوت و فریاد ها برای خدا بود,وقتی همه اش خدایی بود نه شیطانی،

دنیا جلوه اش عوض میشود ....

اما حالا که این طور نیست...

دنیا همه اش کجی است همه اش شرک است ما همه دروغگوئیم...

در گفته هایمان در تعریف هایمان دم ازشهادت میزنیم

, اما در میدان جنگ پایمان می لرزد....

اما دروغ میگوئیم...وقتی در کارها عشق به خدا بود

دنیا عوض می شود.این همه رنج ها که می کشی

این همه زخم ها که می خوری ,

این همه نا ملایمات که میبینی اگر برای خدا نباشد هیچ است هباء است.

 گفتنت ,شنیدنت,رفتن و امدنت

,بودن و نبودنت, خندیدن و گریستنت ,

خوشحال وغمگین شدنت,فریادت ,سکوتت کدامش برای خداست ؟

هیچ کس نیست هیچ چیز نیست, در میقات وجود خسی هم نیست

همه اش خداست ,همه چیز خداست...

 دوستی ها , عداوت ها, حرکات و سکنات ,

همه چیز و همه چیز از خداست...

هر خوبی ,هر قوه ای و هر موثر در وجودی هست ,خداست."

........................................................................................................

"شیطان" انـבازه یڪ حبّه قنـــב است

گاهــــے می افتـב توے فنجانِ בلِ ما

حل مــے شوב

آرام آرام ..

بی آنڪه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر مـــے ڪشـב

آن را آن چاے شیرین را 

شیطان زهرآگین ِבیرین را آن وقت او خون مــے شوב

בر خانه تن مـــے چرخــב و مـــے گرבב و مـــے مانــב آنجا

او مـے شوב {من} !!

مراقب باشم , مراقب باشیم ..

http://s5.picofile.com/file/8114695418/1393185751556088_large.jpg


برچسب‌ها: همه چیز خداست, عشق به خدا بود, شیطان وحبه قند
[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 1:7 ] [ باران ]

دعایت میکنم ک بیایی...

اما دعایم بخاطر تو نیست...بخاطر خودمم است...اوج خودخواهیم را میبینی؟؟؟

راستی با ندبه ها وگریه هایمان ک نیامدی...بیا تو برایمان دعا بخوان و گریه کن...شاید مابرگریدیم...

شاید...

[ جمعه دوم اسفند 1392 ] [ 18:18 ] [ باران ]

روزعروسیمون وقتی گفتی خانم جون...

بیا شروع زندگیمون رو اول از گلزار شهدا و دو رکعت نمازشکر شروع کنیم......

اونجا بود که فهمیدم ♥  تو با همــه مردهــا فــرق داری ♥  

وقتی گفتی این مدت تعطیلات عید رو دل ب جاده بزنیم...

نه ب شمال...بلکه ب جنوب کشور...زیارت شهدا 

اونجا بود ک مطمعن شدم ک تو با همه ی مردا فرق داری... 

افسران - مرا تا بهشتــ♥ــــ ببر ...

"راستی خانوما و اقایون مجرد...الان حس ازدواج بهتون دست داد؟؟ 

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 23:14 ] [ باران ]

دیگر نمی خواهم زنده بمانم،

من محتاج نیست شدنم...

من محتاج توام...

خدایا...بگو ببارد باران،که کویر شوره زار قلبم سالهاست که سترون مانده است .

من دیگر طاقت دوری از باران ندارم.....

خدایا...دیگر طاقت ماندن ندارم،

بگذار این خشک زار وجودم، این مرده قلب من دیگر نباشد...

بگذار این دیدگان دیگر نبیند. بس است هر چه دیده اند...

بذار این گوشهای صم دیگر نشنوند.بس است هر چه شنیده اند.

بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند.بس است هرچه جنبیده اند.

خدایا دوست دارم...تنهای تنها بیایم...

دور از هر کثرتی، دوست دارم، گمنام گمنام بیایم ، دور ازهویتی...

خدایا اگر بگویی: لیاقت نداری، خواهم گفت: لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام..

خدایا...دوست دارم سوختن را...

فنا شدن را..از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن...

"شهیداحمد رضا احمدی"

دل نوشت:

گاهی دلت میگیرد...

نه از دوست...و نه از یار...

گاهی دلت میگیرد از "خودت"

اینجاست ک باید بایستی جلوی اینه...در چشمان خودت خیره شوی...

اینجاست ک باید فریاد بزنی ...سرهمان کسی ک میبینی اش...

فریاد بزنی بلندتر از همیشه...

گلایه کنی...

باخودت بی انصاف باش...

چشمانت ک بارانی شد...اشک هایت ک چکید...

بدان "او" منتظر است.....

تنها کسی ک همیشه آغوشش برایت باز است

ب زانو بیوفت...سجده ی پشیمانی اینجاست...

تا میتوانی برایش اشک بریز...

دلت ارام میگیرد...

شک نکن...

.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+.+

و اما...تا اینجا ک امدی...دل نوشتم را ک خواندی...خواهشی دارم...

دعایم کن...ک من محتاجم...

محتاج تر از همیشه

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 21:10 ] [ باران ]

دوسش داری؟

حس خوبیه ک همیشه کنارته؟؟

با کدوم اسم صداش میکنی؟؟؟

تاحالا سرتو گذاشتی رو شونه هاش و گریه کنی؟؟؟؟

همیشه باهاته؟

عاشقته حتی وقتی میرنجونیش؟؟

پس تشکر کردی ازش ک تا اخرش باهاته؟؟؟

راستی چن بار ناراحتش کردی؟؟؟؟

فریاد زدی ک دوستت دارم؟

اصلا واقعا دوسش داری یا تظاهر ب دوس داشتن میکنی؟؟

داری بهش فکر میکنی نه؟؟؟؟

"خدا" رو میگمااااااا" !!!!!!!!!!!!!!!!

....................................................................................................................

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-12/19/18032-70940.jpg

>>> خــود را خــط باید زد 

تا هـــر آنچـ ه هســــ ـت خدا باشـــ د 

«خودے» ڪه بـــ ه درد «خـــــدا» نخـــ ورد 

بــے خــــودی است...بی خودی! <<<


[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ] [ 0:40 ] [ باران ]


تولدت مبااااارک ابجی کوچووولو...

بفرمایید ادامه مطلب...>>>

ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ] [ 19:28 ] [ باران ]

باشنيدن صداي سوت همه به حالت سينه خيز در آمدند، 

خدا مي دانست كجا نشست اينبار ؛

كربلايي در راه بود و بچه ها در سنگرها با خدا و مولاي خودشون خلوت كرده بودند.

بي سيم چي پريشان به سمت رسول آمد، حاج رسول ، حاج رسول...

 چي شده؟

حاجي بي سيم زده كه توي خط به آر پي چي زن هاتون شديدا" نياز دارن،

 حاجي گفت بهتون بگم چند تا آر پي چي زن بردارين و برين پيشش

رسول آر پي چي زن هاي خودشو صدا زد و باهاشون اتمام حجت كرد، و گفت هر كدومتون

 بنابر هر دليلي نمي خواد بياد مانعي نداره و ميتونه اينجا باشه


چند تا از بچه ها موندن و بقيّه با رسول از كانال هاي كنده شده راهي خط شدن و خودشون رو

 به پشت خاكريز حاج اصغر رسوندن

حاج اصغر آر پي چي زن هاشو يكي يكي ميفرستاد و

 با دوربينش نگاه ميكرد و بعد از اندكي يكي ديگه رو ميفرستاد...

ارپی جی زن ها يكي پس از ديگري از خاكريز پايين مي رفتند و وقتي تو موقعيت شليك قرار ميگرفتند به زور به سمت تانك ها شليك ميكردن و در جا شهيد مي شدند تاارپی جی

 زن بعدي جاي اون قبلی رو ميگرفت و اين چرخه رو ادامه ميداند تا از تعداد تانك ها كم مي شد

 حاج اصغر بازم فرياد ميزد : آر پي چي زن برو... 

بعضي ها هم تا پا ميشند از خاكريز برن پايين درجا با گلوله ي دشمن، به خود و خون پاكشون

 مي غلتيدند؛رسول كه وضعيت رو ديد رو كرد به حاج اصغر و گفت: حاجي اگه اجازه بدي من

 و چند نفر بريم پشت كانال و از نزديك بزنيمشون!

 اشك و گره دل كندن بر ابروي حاج اصغر افتاد و گفت :

 رسول من به مادرت قول دادم، ماه ديگه مراسم عقدته!!

ادامه مطلب >>


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 21:6 ] [ باران ]




parcham1.jpg

ما فردا دستانمان را مشت میکنیم تا بکوبیم بر دهان دشمن...


ما فردا غیرت ایرانیمان را ثابت میکنیم...


ما فردا بلند فریاد میزنیم


مرگ بر امریکا...


مرگ بر اسرائیل...


پس قرار ما فردا  


22بهمنماه...


agha-3.jpg


ما با او تا آخرين گلبول قرمز خونمــــــان عهـــــــد بسته ايم !


خـــــــــون ، کمترين چيزي است که فـــــــدا مي کنيم .

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 19:31 ] [ باران ]
وسعت نبود تو . . .

به اندازۀ تمام دنیای من است

تا آنجا که چشم کار میکند...

جای تو خالیست...


 
فراموش کـردن تـــو هنر میخواهد و
 مـــن
بی هنرترین انسان عالمم . . .

.........................................................

مخاطب خاص این پست "ابجی تنهاست"
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 20:45 ] [ باران ]

سقـــوط زیـبــآســـت ...

وقتــــی مقــصَد خاک پاک طلاییه بــاشـــد !

[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 23:23 ] [ باران ]
 

[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 23:16 ] [ باران ]

107.gif          71.jpg           107.gif

مصطفی اومده بود خواستگاریــــــــم ، مادرم بهش گفت

:

"این دختر صبح ها که از خواب بلند میشه در فاصله ای که دستش


 را شسته و مسواک می زنه یه نفر تختش رو مرتب می کنه.


لیوان شیر رو جلوی در اتاقش میاره و براش قهوه آماده می کنه


شما می تونید چنین کاری کنید؟

 "

مصطفی که خیلی آروم نشسته بود و


به حرفای مادرم گوش می داد ، گفت:


"من نمی توانم برای دخترتان مستخدم بگیرم ولی قول می دهم تا

 زنده ام ، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه

 را

برایش آماده کنم"


sh-chamran-1.jpg


تا وقتی شهید شد این کار رو می کرد



خودش قهوه نمی خورد اما چون می دانست ما لبنانی ها به قهوه


خوردن عادت داریم ، درست می کرد


وقتی هم منعش می کردم ، می گفت

:

"من به مادرتان قول دادم تا زنده ام این کار رو برای شما انجام

بدهم"

105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif   105.gif 


17.gifراوی : همســـــــر شهیــــــد چمـــــــــــران17.gif

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ] [ 19:5 ] [ باران ]
افسران - من به قلاب تو محتاجترم..


حواست هست؟؟؟

 من در این بحر عمیق مدتیست دست از شنا کشیده ام...

نه که دستم به شنا نمیرود، نه!!!

زخم قلاب جا باز کرده و من هراسان از رهایی شده ام...

تو حواست نیست! من شکارت شده ام!


تو حواست نیست ولی...

کل کامم را زخم اگر چاک دهد، من نه آنم که دهان باز کنم

من به قلاب تو محتاجترم تا خود آب! ...بکشم در قایق...


شعر خوش مضمونیست:

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد،

در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد..!

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 14:42 ] [ باران ]
توصیه علامه حسن زاده آملی 
[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 23:36 ] [ باران ]

gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرکآمدی فجر آزادی!

که با آمدن تو.... امام آمد، gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرک

امامی که بر سربیدادگران،

خروش کلیم داشت و بر جان امت، دم مسیح...

کلامش بوی وحی ‏داشت...


 و طعم شیرین آوای انبیا gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرک


  gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرک   gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرک gif pic,عکس متحرکدهه فجر مبارک     gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرک   gif pic,عکس متحرک gif,animation pic,عکس حرکتی,عکس متحرک

[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ 20:22 ] [ باران ]

نه اينكه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد،

 بلكه گاهي همينطوري به قول خودش براي خنده،

ويرش مي‌گرفت و بعضي از بچه‌هاي ناآشنا را دست به سر مي‌كرد،

 ظاهراً يك بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد،

وقتي صداي اذان بلند شد آن طلبه به او گفت:نمي‌آيي برويم نماز؟

پاسخ مي‌دهد:"نه، همينجا مي‌خوانم"

آن بنده خدا هم از فضايل نماز جماعت و مسجد برايش گفت او هم جواب

 داد:"خود خدا هم در قرآن گفته:"ان‌الصلوه تنهاء..."

تنهي، حتي نگفته دوتايي، سه‌تايي. و او كه فكر نمي‌كرد

 قضيه شوخي باشد يك مكثي كرد به جاي اينكه

ترجمه صحيح را به او بگويد،

 گفت:"گفته، "تن‌ها" يعني چند نفري،

نه تنها و يك نفري و بعد هردو با خنده براي اقامه نماز به حسينيه رفتند. ...

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 23:45 ] [ باران ]

وقتی یک نفر خیلی میخندد ،

حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده ..


بدانید او از درون عمیقا غمگین است!!


اگر یک نفر خیلی میخوابد.. بدانید "تنهاست"


اگر یک نفر کم حرف میزند،


 سریع حرفش را میگوید و دوباره سکوت میکند.. بدانید "راز"ی در سینه دارد...


وقتی یک نفر نمیتواند گریه کند بدانید "ضعیف" است!

وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی و زیاد غذا میخورد  بدانید" تحت تنش " است


وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک گریه میکند"معصوم"است


اما...

وقتی یک نفر به خاطر  چیزهای کوچک"عصبانی" میشود،یعنی درگیر


 "دوست داشتن" از "ته قلب" است...

..........................................................................


آدمـهــايي هســتـند كـه شـايـد كــــم بگــويـند

"دوســتـتـــــــــــ دارم"

يـا شـايـد اصــلا بـه زبـان نيـاورنـد دوسـتـــــــــــ داشــتـنـشان را …

بـهــشـان خــرده نـگــيـريـد!

ايـن آدمــهـا فـهـــمـيده انـد

"دوســتـتـــــــــ دارم"

حــرمـتــــــــ دارد، مـســئولـيـتــــــــــــ دارد …

ولـي وقــتـي بـه كـارهــايـشــان نـگـاه كــنـي ،

دوسـتــــــــــــ داشــتـن واقـعـــــي را مــيـفــهـمـي …

مــيـفــهـمـي كـه هــمـه كـار مــيـكـنـد تـا تـــ ـــو بـخـــنـدي …

 تـا تـــ ـــو شــاد بـاشـي …

آزارتـــــــ نـمــيـدهـــد …

 دلـتـــــــ را نـمــيـشــكـنـد ….

بـه هـــر دري مــيـزنـد كـه بـا تـــ ـــو بـاشــد …

مـــ ــن ايـن دوسـتــــــــــــ داشـــتـن را مــي ســـتـايـم …

[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 20:25 ] [ باران ]

به دل دارم هوای گریه کردن

چه دلتنگم برای گریه کردن

نمیدانم بگویم یا نگویم برایت

ماجرای گریه کردن

.........................................................................................


برچسب‌ها: دلنوشته باران
[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 0:36 ] [ باران ]

هیچ چیــــز دیگر مثـــل قدیـــما نــیســت.......حتـــــی ایـــن پســـــت‌هــــا

یادشـــ بخیـــــر...

هر چـــقدر هم که مـــی‌نویســـــمـــ

چــیزی از دل تــــنـگیـــم کــــم نمــــی‌کنـــنـــد…

[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 19:44 ] [ باران ]
.: Weblog Themes By mohsen128&pelake8 :.
درباره وبلاگ

چترم را؛
کنار ایستگاهی
در مه،
جا گذاشته ام!
خیس و خسته آمده ام...
و حالا؛
شاعر که
نه، بارانم!



مـن…!
مـرا که میـشنـاسـی؟! خـودمـم…
کسـی شبیـه هیچـکس!
کمـی کـه لابـه لای نـوشتـه هـایـم بـگـردی پیـدایـم میکنـی…
مهـربـان، رنجور...،عاشق ... کمـی هـم بهـانـه گیـر …
اگـر نوشتـه هـایـم را بیـابـی ، منـم همـان حـوالـی ام…





ای خدای من...
نکند فرق به حالم، چه براني، چه بخواني، چه به اوجم برساني، چه به خاکم بکشاني ،
نه من آنم که برنجم، نه تو آني که براني...



من راوی.....

جرم مهربانی شاید...

دنبال حقیقت ِ وجود...

دلگیر از آدم ها...

همــــه ی آدم ها...

دلگیر از خود...

الگویش باران...

دوستدار باران...

منتظر ِ آرامش...

آرامش ِ بی منت...

دارای دلی شکسته...

بیزار از دنیای کثیف آدم ها...

در آرزوی یک نفس عمیق در یک هوای پاکیزه و


و دنبال ِ امــــید...

خدا در قلب من جای دارم...
اما هنوز ب طور کامل نیافتمش...
پس همواره ب دنبال خدایم...