دلنوشته ی بارانی برای مادر شهید....

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
.....................................................................................
مادرم دیدی؟
دیدی ک فرزندت با وفا بود...دیدی ک او از تو دلتنگتر بود...دیدی دلش نخواست ک درد دوری ازارت دهد
اری ب فکرت بود...؟
مادرم...
دیدی ک گفته بود می ایم...امد ان هم با چه عشقی...با چه رویایی...با چه تعبیری...با چه غروری
رویایت چه زیبا تعبیر شد مادرم...دلتنگی هایت را دیگر بگذار پشت درب خانه ای ک انقدر منتظر زنگش
شدی تا جوانیت رفت ...
دری ک قرار بود پشتش خبری از شهیدت بیاورند...
مادر جان فرزندت امده...
اشک هایت را پاک کن...دلت اباد...چشمت روشن...
مسافرت برگشته...اقدر بی قراری نکن...
فراق ب پایان امده و تو ب یوسفت رسیدی...
هیچ میدانی دیگر اسوده میخوابدمجیدت؟ چون مادرش بالای سرش برایش لالایی از عشق میخواند...
دلش ارام گشته...چون دلت ارام گشت...
مادرم... تو مادر ما هم هستی...میدانم همچو فرزندت نمیشوم و نخواهیم شد...اما
غصه نخور..... "ما راه مجیدت را ادامه میدهیم"
نکند فکر کنی فقط میگوییم ک " شهدا شرمنده ایم"...
نه ما قدر این خون ها را میدانیم...
کافیست از خانه بیرون بیایی ودختران وپسرانمان را ببینی...زن ها و مرد هایمان را تماشا کنی...
دیدی؟؟؟
مردانمان همچو پسرت با غیرتند......دختران و زنانمان انقدر عفت دارند ک با نگاه کردن ب ان ها دلت ارام میگیرد...
و دیگر دوری فرزندت از یادت میرود...راستی چرا از حرف هایم خنده ات میگیرد...
نگو...هیچ نگو معنای لبخند تلخت را میدانم
میدانم......
میدانم دردت دوری فرزند نیست... اشک هایت از رفتن جگرگوشه ات نیست...
دردت از ما قدر نشناس هاست...اشکت برای خون مجیدت است ک زیر پاهای بی رحم ما لگدمال میشود
حق داری هر چه بگویی...
راستی تا یادم نرفته بگویم
"شهدا شرمنده ایم"
.....................................................
حرف های ک میان مادر و فرزند در عالم رویا گفته شده...
"مامان جان من آمدم.
" گفتم: "مجید تویی؟تو کجایی؟"
گفت: "مادر من خیلی وقت است که آمدهام. چند سال است که آمدهام. اما هیچ کس دنبالم نیامد.
یک اتاق گرفتهام و تنها زندگی میکنم.
" من مجید و اتاقش را میدیدم اما مانعی بین ما بود که نمیتوانستم او را در آغوش بگیرم یا وارد اتاقش بشوم. میگفت: "مادر هیچ کس دنبالم نیامده است.......
....................................................................
...........باز هم کبوتری پر کشید